بی ثمر
آنچنانی از کنار من گذر ،گویی نبوده بینمان هرگز خبر.
هرچه بگذشته اگر بار دگر مرور دیگری شود، باشد اثر
روزگاری روزِ نو، طلوع نور روشن امید بود
جمع هر تجربه ای، پشتوانهِ آرامشت باشد مگر
هرچه آیدت به دست نه آن تمام انتهاست
از گلستانِ زمان گلچین کرده آن ببر
تا به صبح آید شبت لازم نباشد شور دل
چشم بگذار صبح آید بعد آن فکر دگر
پیش رو گرچه به بینی آنچه پیش آید به تو
دشمن از پشت آیدت غافل مشو از پشت سر
هرچه ما گوئیم نباشد زمزمه بر گوش تو
گر ز یک گوشَت بگیری و ز یک گوش دگر دهی به در
عاشقی، گر در رهش خاموش مانی بی بر است
او نداند میرود تنها تو مانی خون جگر
میروی آهسته تا هرگز نیازاری به آرامش کسی
فکر آنی که نیرزد کار دنیایی که میگردد هدر
هیچ بیتوته شبی هرگز بپا، بی زحمت اهل دلی
هرکه بی زحمت بجوید، مفت خواهد، بیثمر
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۴/۵/۳۰