بی تو باخدا
دردم کجا درمان شود وقتی طبیبِ درد و درمانم توئی
تنها نشسته بر بَلَم پارو شکسته بین آب، آنجا که طوفانم توئی
تو مرحمی جائی که خود بیماریِ زخمِ دلِ این لاعلاج و چاره ای
تو نعمتی آنجا که اصل و ریشهِ هر ناتوانی و کمی هایم توئی
این تو اگر روزی نبود من با خدا تنها چه ها بردم بسر
من این تو را پنهان کنم جایی که آرامِش به شبهایم توئی
ای مبتدی در راه عشق آیا نمی دانی که راه و رسم آن
در ابتدا دامی نهادن زان سپس کشتن که انجامم توئی
گویا بجا باشد هر آنچه من کِشم درد و ندارم شکوه ای
آن رسمِ دل دادن به دشمن تیغ بر چشم و گریبانم توئی
گر طُرفِهِ نامردمی ها بین اهل شوخ چشمان آشناست
این راه و رسمِ دلبری مانده ز دورانِ زمان، آغاز و پایانم توئی
ای آنکه نسیه می خری جانم، نفسهایم به نقدش می فروشی
نوش جانت باشد آن سودا که تنها مشتریِ دین و ایمانم توئی
خنده گر از دل بر آید تا ته جان مینماید صیقلی
آنچه من امروز کردم، خنده مستانه بود اصل تمنایم توئی
گر شبی، بیتوته ای بر پا کنی تو بی وجودِ هم چو من
صدر مجلس می نشیند فکر من جائی که میزبانش توئی
یادداشت شاعر
تغییرات لازمه در این شعرخط هشتم مصرع یک بعد از خنده بجای گر ( اگر )
خط نهم مصرع دو
در صدر مجلس
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۱۳