بی تفاوت
میسپارم نیکبختی را به یاران میگذارم سر به راه
تا توانم دورتر پرواز، از این بیقولههای بیپناه
هرچه باشد سختتر هرگز نباشد از چنین بیچارگی
لیک گر هم،بیتفاوت باشدم از آنچه میآید پگاه
از چه میگوید چرا مقیاسِ آدمها همه از زندگی
از چه خشکاند هزاران ساله دریا و هزاران آبراه
هیچ دانی آن که بر شاخه نشسته میبُرد با ارهاَش
افتد و شکوه ندارد حاصلی جز خندههای هر گواه
شرح هر قصه که درد آورده دل از سادگی
مهمل است تکرار آن از گفتگوی بین عمران و تباه
من که گفتم ساقط است تقصیر تو از گردنم
خود تو دانی سرکشی، یا باز گردی سر به راه
گفتن حق، حرف امروز و گذشته نیست تا آرد ملال
ای تو جانِ من عزیزم تا به کی دنبال هر شوکت و جاه
دیدنی بسیار باشد گر نگاهت طاهر است
تا چه چشمی از چه سوراخی فکنده آن نگاه
ترسم آید آن شب بیتوته شاهد آورد غیر و غریب
تا بسوزاند تمام اهل و سامانت به نفرین، اشک و آه
یادداشت شاعر
عمران = آبادانیتباه = نابودی،فساد
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
25.10.2025