بوسه در خیال
لحظه را با نسیمی آغاز کن که از دل کوهستان ان غروب تابستان صورتت را نوازش میداد
من عطر آن نان تنور روستا را که چشم از دود کُنده های شعله ورش میسوخت می ستایم
کودکانه از کنارش در حالی می گذرم که دنیا هنوز در ابتدای آغاز است و گویا انتهائی ندارد
بزرگترین سختی ها که دیگر جهان را از حرکت باز میدارد تجدید شدن من در درس ریاضی ست
یک لبخند تو تمام غم ها را از دلم زدود
دستانت را که ناباورانه تمنای دل را با گرفتن دستم به من رساند همیشه میجویم و چه احساسی درونم را منقلب میساخت همان چند لحظه که سرمستانه کنار یک دگر باریک راه کوچهِ باغ ناهموار را بسوی چشمه پیمودیم.
و شاید ان بوسه را که در خیال پروردی ، اگر می شد .
با دستانم حرکت زمان را کند می کنم تا باقی مانده عمر تلف شده را برهانم
اما سیالی این ملقمه از لای انگشتانم درز کرده بروی زمین میریزد
ودر حالی که من سعی در نگهداریش دارم
همان چند لحظه وجودش را نیز بی استفاده می بازم
.
من اگر بار دگر بر سر راهت بودم
دست در زلف چلیپای سیاهت بودم
باده در جام و نگاه من دیوانه مست
چشم زخمیست که از ناز نگاهت بودم.
سالها بر در میخانه خرابم کردی
عاقبت یوسفِ عمران، تَهِ چاهت بودم
هیچ کس آن همه در راه بلا صبر نکرد
تاکه هم چون من مسکین پی آن خال سیاهت بودم
آنزمان کان همه فرهاد پی شیرین بود
من چو وامغ پی ان چشمک عذرات بودم
حالیا حال خراب من و ان عشوه رندانه تو
دسترنجیست که من در پی آن شاخ نباتت بودم.
دیرگاهی ست که من چشم زبیگانه بیستم به وفا
تاکه بر درگه جانان شقاوت به نمازت بودم
آخر ای ضد مروت دشمن رحم و لطافت
دست بردار ازان ره که منت گَردهِ راهت بودم
سالها میگذرد تا که عزیزی چو نسیم
با تو گوید که من شوریده بی تو به عذابت بودم
حیف از اینهمه قول و سخن پیر که هیچ
اثری در نظر سنگدلی چون تو به غارت بودم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی