بهرام و گور
آمدم امشب جواب جام گیرم
نقش خود در صحنه را انجام گیرم
ای عزیزان به دار بی جفائی مبتلا
نقش بی رنگان چه سان آرام گیرم
تا کجا باید نفس در سینه محبوسش بدارم
آن زمان کز ترس اهریمن سخن در کام گیرم
آمدی دنبال من دست به پایانم بگیری
کس نداند من چنین با دست تو انجام گیرم
روزگار است این غریبانه گذار منتهی
آخر کارم که می داند رهی گمنام گیرم
رفته ها هر روز و هرشب ثبت می گردد زمان
من که باشم نقش مخدوش نظر ابرام گیرم
دست بردار و نکوهش من به نادانی مکن
خود چه میدانی نصیحت از تو من در دام گیرم
آنکه بهر کشتن گوری بدنبال شکاران رفته است
گور گردم در پی دفن دو صد بهرام گیرم
آن شبانی را که تا نقش شفق بیتوته کردم
منتظر مانده که آوای اذان بر بام گیرم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۲/۱۷