کریم سرپولکی
سروده‌ها
به جای سنگ
به چه کار آید اگر قفل دلم باز کنی
صنما من که نگفتم گره‌ام باز کنی
مگر از اصل نخست من سخنی گفته به تو
تو که بهرِ گِرهِ‌ای که نگشوده ز دلم، ناز کنی
چه شود آنی که در بند غل و زنجیر بود
نگران مانده که تو قصه تنهایی او راز کنی
چه ستم‌ها برود بر من بنشسته به پای غم تو
که کنم شکوه و فریاد همه گویند و تو ساز کنی
اسفا این همه حسنی که خدا بر تو کشیده به نما
کاش قلبی به تو می‌داد که به جای سنگ آغاز کنی
در فضای بیکرانِ عشق جای تو بُود خالی که من
منتظر مانده که بینم لحظه‌ای را که تو پرواز کنی
ای بسا پیر که بر هر سر بازار بگوید سخن حسن تو را
گله دارم که تو دانی و از این معجزه اعجاز کنی
صنما ساز خموش ما به مضراب ندارد اثری
شاید آخر ز تو آید عزت نغمه که پرداز کنی
ای‌که تنها به شب بیتوته آیی و به‌جز خود ندهی اِذنِ دخول
بی سبب نیست که جان گیری و زنده کرده دمساز کنی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۱/۶