به آرامی
افتاد ز دستم کوزه می هرچه در آن بود ریخت
خنده دارد آنکه آزادی, خودش زندانی خود بوده است
آنچه ماند در درونت گر نریزیاش برون بیحاصل است
هر چه انبارش کنی ناید به کار جا گیرد و بیهوده است
آنچه در خود جمع داری کس چه داند ارزشش
تا تراود از تو عطرش دیگران دانند ز دل سروده است
روزگاری آمد و رفت و فراموشی کشیده رنگ تاریکی بر آن
گر به فکر ماندنت باشی ببخشا که درش گشوده است
یاد آمد در جوانی یار غاری یک نصیحت داده، ام
وقت مصرف آمده حالا که دیگر خاطرت آسوده است
دوره مکنت و سروری که ما مست غرور بودیم چه شد
از چه چرخ زندگی لنگد چه شد آن را چرا فرسوده است
مدتی در فکر آنم تا بسازم خانهای از ریشه بنیاد عشق
که در آن هرچه تواند مهر باشد که به شهد افزوده است
آری ای جان آرزو هرگز نمیدارد دو دستش از دلم
گرچه پیرم از برون اما درون، گویا زمان نبوده است
گویدم جانا بیا در بزم بیتوته شبی با ما به آرامی نشین
او نمیداند که آرامی به آرامی میان قلب ما غنوده است
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
01.01.2025