بقای ما
عجب زیباست این دنیا به چشمانت عنایت کن
اگر بینی و لذت میبری هم در نگهداری رعایت کن
شنیدم کودکی پروانه ای را دید و ماتش برد
از آن کس که نمیداند ولی صد ادعا دارد شکایت کن
بیا با ما از این بهتر تو تا کن لحظه ای بنشین
ز راز رازقی و کوچهِ تنگِ گذر بر عاشقیت را حکایت کن
زما و آنچه مربوط است به ما لختی فراموشی شود بهتر
همان است انتهای کار ما این آخرینِ آرزویم را نهایت کن
اگر پیراهنی باشی میان سینه ات بنشسته درز دل
بیا بگشا تو درز راز دل را سینه را بهر بقای ما روایت کن
گدائی میکنم عشقت که می دانم بسی پر پار میباشد
اگر آیم به درگاهت کمی از آن همه ثروت به دامانِ گدایت کن
نظر بازان ز راه دیده میدارند درون سینه را روشن
فروغ روشن دل را به تنها اخگر چشمت سرایت کن
عجب این ماجرای ما شده نُقل و نبات کوچه و بازار
به آرامش اگر خواهی رسی فکرِ نگهبانی برایت کن
یکی گفتا که بیتوته شب است امشب سرای غم
ولی آمد ندا تا میتوانی جای غم خنده به غایت کن
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
12.09.2024