✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
بشارت
سپیده زد دلم گرفت شبم گذشت ونیمه مست
کجا توان به نیمه شب دوباره در رهت نشست
نوانخانهِ غریب بدون اهلِ دل نبود
تو از کجا در آمدی که دل دگر درش ببست
گذشته و میرود هزار هزار روز و شب
تو ابتدا به من بگو چرا زمان همیشه هست
شبانگهی که من ترا به بزم شاعران برم
هزار ترانه خوان عشق در آن سرا زبان ببست
نگاه پیرِ دِیر نگر که هر چه بر تو افکند
دلش به شور میرود لبش ترانه خوانِ مست
طلیعه وصال تو مرا به آسمان برد
بیا ببین خیال تو چگونه در برم نشست
دمی بیا مرا گذار بسوی دیگران نِگر
به زیر پا نگاه کن پیالهِ دلم شکست
تو آمدی و با خودت هر آنچه ناز آوری
منم همان خیره سری که ناز تو دلم گسست
تو را قسم میدهم بیا و جان من بنه
به لاله های مستِ مست به شوکرانِ جامِ دست
به رودکی و عنصری به حافظ و به ناصری
گناه ما ببخش اگر خطا به شعر ما برفت
زمانه های دور را برای دیگران گذار
دمی به بزم ما نشین اگر نظر همین دم است
نمیشود نمیتوان، نگو چرا و چیست آن
اگر مسیر زندگی هزار سال طریقت است
مرا بشارتی بده که لحظه های آخرم
یاد نگاه مست تو بخاطرم نشسته است
یادداشت شاعر
لحظه اخر
سحر است و دلدار تمام شب را دویده است
آنجا که آتش خشم جوان شعله می شود
گزمه شهر در پی قتل حقیقت بدنبال تن نرم عزیز بی دفاع تنوره می کشد
آگاه باش ای نگاری که موی خود را بریده ای ای کودک شهر من
دژخیمان قاتلت خود بازندگان خسته این بازی ترسناکند
دیدنت لرزه بر اندامشان می افکند
ضربه ای که تو را میزند نه از روی شهامت بل از ناتوانی و ترس
ورود تو به صحنهِ نگاه، ستون فقراتش تیر میکشد تمام بدن یخ میشود
بیم وجودت دست مسلح را بالا میبرد
ترسیده فریاد خشم، واکنش درونی آخرین توان
باور کن او مدتهاست خالی است
مانده بر دوراهی فرار برقرار یا بودن بی قرار
زیر پایش خالی دیگر پشتوانه نیست
کار به انتهاست
دست دراز کن همه وامیگذارد
دوام بیاور لحظه آخر ست
بیتوته های شبانه سرپولکی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۵