کریم سرپولکی
سروده‌ها
بشارت
سپیده زد دلم گرفت شبم گذشت ونیمه مست
کجا توان به نیمه شب دوباره در رهت نشست
نوانخانهِ غریب بدون اهلِ دل نبود
تو از کجا در آمدی که دل دگر درش ببست
گذشته و میرود هزار هزار روز و شب
تو ابتدا به من بگو چرا زمان همیشه هست
شبانگهی که من ترا به بزم شاعران برم
هزار ترانه خوان عشق در آن سرا زبان ببست
نگاه پیرِ دِیر نگر که هر چه بر تو افکند
دلش به شور میرود لبش ترانه خوانِ مست
طلیعه وصال تو مرا به آسمان برد
بیا ببین خیال تو چگونه در برم نشست
دمی بیا مرا گذار بسوی دیگران نِگر
به زیر پا نگاه کن پیالهِ دلم شکست
تو آمدی و با خودت هر آنچه ناز آوری
منم همان خیره سری که ناز تو دلم گسست
تو را قسم میدهم بیا و جان من بنه
به لاله های مستِ مست به شوکرانِ جامِ دست
به رودکی و عنصری به حافظ و به ناصری
گناه ما ببخش اگر خطا به شعر ما برفت
زمانه های دور را برای دیگران گذار
دمی به بزم ما نشین اگر نظر همین دم است
نمیشود نمیتوان، نگو چرا و چیست آن
اگر مسیر زندگی هزار سال طریقت است
مرا بشارتی بده که لحظه های آخرم
یاد نگاه مست تو بخاطرم  نشسته است
لحظه اخر
سحر است و دلدار تمام شب را دویده است
آنجا که آتش خشم جوان شعله می شود
گزمه شهر در پی قتل حقیقت بدنبال تن نرم عزیز بی دفاع تنوره می کشد
آگاه باش ای نگاری که موی خود را بریده ای                                      ای کودک شهر من
دژخیمان قاتلت خود بازندگان خسته این بازی ترسناکند
دیدنت لرزه بر اندامشان می افکند
ضربه ای که تو را میزند نه از روی شهامت بل از ناتوانی و ترس
ورود تو به صحنهِ نگاه، ستون فقراتش تیر میکشد تمام بدن یخ میشود
بیم وجودت دست مسلح را بالا میبرد
ترسیده فریاد خشم، واکنش درونی آخرین توان
باور کن او مدتهاست خالی است
مانده بر دوراهی فرار برقرار یا بودن بی قرار
زیر پایش خالی دیگر پشتوانه نیست
کار به انتهاست
دست دراز کن همه وامیگذارد
دوام بیاور لحظه آخر ست
نی نواز
میدمد بادی به سازی نی زنی با حال زاری
چشم خود را بسته کرده تا نبیند یار غاری
در کنار ره که مردم بگذرند آرام ارام
سفره اش را پهن کرده تا نوازد بهر  انعام
در میان مشتری ها کودکی حیران بدستش
او چنان با چیره دستی باد نی رقصد به شستش
آرزو کرد آن جوان سِرّ نواها را بداند
روزگاری همچو استاد بر سر بازار خواند
پیش خود اندیشه کردش ابتدا سازی بباید
تا شروع عشق ورزی بعد آن آغاز یابد
فکر خود را در فضا می پرورانید
عالم دیگر بُدو بر آسمانها سر بسائید
میگذشت در اندیشه های نوجوانی مستِ مست
خویش را برتر بدید اندر میان سازش بدست
مردمی هِل هِل کنان وی را تماشا میکنند
او میان جمع باشد قدر دانانش کنند
رفت و رفت و آسمانها را گذر کرد و گذشت
خود ندانست گوشه چشم هنرمند بر نگاه او نشست
او نمی دانست افسوسی از آن دیدن پرید
خاطرات پیر نِی زن یاد ایامش دمید
قطره اشکی زچشمش اوفتاد و کس ندید
کو همی روزی کنار این بساط
بودش امید
یاد ایام جوانی کودکی و بیخیالی را بجو
نغمه سازی دگر با شور و حالی را بگو
او جوان بود و دلش را در پی اوا بداد
انتهای کار ناسنجیده انجامش بداد
او بفکر هلهله ها آفرین باد و تبارک غره بود
غافل از آنکه در این ره حاصلش سودی نبود
گر چه نام هر هنر مند خود بسی والا بود
دخل و خرجش را جناب حضرت والا بود
تاجران در دوره ها خون هنر در شیشه کرده
حاصل نفس هنر را منبع کار و درآمد پیشه کرده
آن کسانی که هنر را با بهای هیچ سودا میکنند
بهر هر سودآوری بیننده را  بر خویش اغوا میکنند
آدمی در هر زمانی طرفه ای گیرد بکار
حاصل کار کسان را میبرد بهر خودش نا آشکار
میخورد نان کسان را میکند بازش دهان
هر که پرسد گویدش ارث پدر بودست از آن
القرض گفتار ما تا آن کجا خواهد رسید
نی زنان را در بساط زندگی باشد امید
لیک این دوران که بر پیر نوازنده گذشت
دیرگاهی حاصل تجربیات زندگانی را بگشت
هر که را همچون نهال روزی به بالا عازم ست
اخرش افتاده گردد بهر گرما هیزم است
خوش بحالِ آن کسانی که از اول انتها را دیده اند
خود نسنجیده پِیِ هر ارزوئی پیرهن نَدریدِه اند
تو بدان بنگر بساط خویش را آنجا بمان
گر کسی حسنت بدید از مشکلاتت هم عیان
فکر آن کن تا کسی را در مسیری آوری
کو دعا گوی تو باشد در بر خالق بروز داوری
این حقیر پیر تا آنجا رعایت کرده است
گر زمانی بر شدش نامش همی بنوشته است
ما چه میدانیم چه ها گویند بعد سالیان
آن کسانی که به ما روزی بیاندیشند پسان
ای کسانی که به بعد خود کمی اندیشه اید
نیک دارید یادِ نام مردگان ناگه شما افسانه اید
با پوزش از ارسال نسخه تصحیح نشده شعر دماوند ان را دوباره تقدیم مینماید     سرپولکی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۵