برگ برنده
کاروانت رفته است جانا کجا در انتظار
هیچ حاصل برنیارد ماندن تو بیقرار
حرکتی کن رو زِ دروازه برون شاید رسی
ورنه خوابیدن به رویا هرگز آن دستت به بار
مینشینی در سر راهش که آید سوی تو
او بخوانده دست تو با دیگری دارد قرار
دل بسوزد بر تو ای ساده نمیدانی که این خلق دوپا
زیر و رو میکشد و پنهان کند برگ برنده در قمار
آری آری این چنین است آنچه پیش آید همیشه مغتنم
باشدت گر چشم خود بازش نگهداری به روز و روزگار
از چه نفرین میکنی شیرت نمیداری حلال بر دیگری
گوئیا هرگز نمیبینی چگونه مُهرهها را چیده است پروردگار
فکر آن کن که اگر روزی نبودی در میان مردم و اهل جهان
لااقل فردی شناسد نام تو یک گوشهای باشد به اسمی یادگار
گیرم از دنیا ربودی سبقت و جمع آوری کردی به مال
زین عجوزه که کُشد فرزندِ خود دیگر چگونه انتظار
آنکه در بیتوته شب دارد دعا از خالقش مال و منال
خود نمیداند به اطرافش نشسته تارک دنیا هزاران بیشمار
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۴/۳۱