✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
برق نگاه
نظم دنیا را بهم زد دیدن چشم سیاهی
این حقیقت گشته پنهان از همان روز تباهی
آخرین مسافر دنیا که باشی هم پیاده می‌شوی
پس چرا بهر چنین عاریه‌ای در فکر جاهی
ای برادر آنچه اندوخته بماند از تو جز نامی نباشد
هرچه مانده دست و پاگیر است چنان چون سنگ راهی
بشنو از من، تجربه دارِ مکافات زآنچه دیدم
گر رهائی آرزو قیدش زده انداخته آن را به چاهی
در چنین راهی سبکبار بودن و پرواز کردن
به ز ماندن بین راه با کوله بار حتی ز کاهی
ما ندانستیم از اول دیدن سیاهی چشم
کور گرداند به دیده حاصلش از اشک و آهی
لیک می‌دانیم که گفتند عاشقان رفته برباد
تا توانی احتیاط بهتر بود از حاصل رویای واهی
عمر اگر بیش از صد است دیگر چه امیدی بُوَد
دم غنیمت تا به کی در فکر روز و سال و ماهی
ما در این بیتوته شب با یاد چشمان سیاهش
برده عمری را به سر در آرزوی لحظه برق نگاهی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
04.10.2024