بداهی
پیش میآید گهی از دوست آهی می رسد
نردبان خاطرات بر قله ها در شامگاهی میرسد
میرود تنها نشسته در کنار برکه ای از وهم و گنگ
یک به یک در خاطراتش منعکس از پربهایی میرسد
گه به لبخندی مسیری طی شود از بوی آکنده به عشق
گه به اشکی زخم فقدان عزیز بی پناهی میرسد
این میان در فکر پردازش امروز و شبش خود مشکلی
بر جمیع مشکلاتِ قوزِ بالاقوزِ واهی میرسد
گر بپرسی از من مانده به بکار خود که فکر چاره نیست
بی خیال خوب و بد، تا ته خط گاهی سیاهی میرسد
دوره هر رشد و هر پرتابشی رو سوی بالا تا کجاست
بازگردد در نهایت پَرّش فواره در حوضی که ماهی میرسد
آمده آن پیش آمد را که گفتم شعر خود در وصف دوست
سرنگون گشتم از آن بالا کز آن فکری شفاهی میرسد
داستان دوست داشتن نه همان رفاقت است
عشق از راه نگاهی اندرون آید که گاهی میرسد
من زخود پرسم که آیا گر شب بیتوته شعر، بر پاشود
مژده میآید نسیم بوی دوست در شعر بداهی میرسد
یادداشت شاعر
قوز بالا قوز = هنگامی که یکنفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم کاری مصیبت دیگری برای خود فراهم میکند.بداهی = اشاره به بداهه سرایی،سرودن شعر در لحظه بدون تفکر قبلی.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
04.10.2026