بد مستی
بین چهها اندیشه کردم حاصلش ویرانه بود
آن نبود آنکه نشاید,اشتباه از اولین پیمانه بود
بس شگفتا ما چه انگاریم سحرگاهان ندا آمد به وحی
آنچه ما را تاکنون گفته همه افسانهای بیگانه بود
هیچ سرمستی نیندیشد به آینده که در حال خوش است
ماجرا آنگه شود روشن که مستی از سری رندانه بود
حادثه عمقش شود روشن زمانی که دگر مستی برفت
هر چه آمد بر سرت هشدار که بدمستی ما افسانه بود
تنگ می بشکن به پیمانه نشان زهر هلاهل نوش کن
دم فرو دار و به لب مهر سکوت بر زن که دل دیوانه بود
گفته بودی میرهانیم ز بند بندگی و میدهی کام دلم
آنچه آوردی به من جز مشکلات و زجر و فقر شرمانه بود
این تو بودی که نوشتی بر همه دیوار شَهرَم نام خود
خود بدادی رای به نادانی نشیند بر قضا خصمانه بود
گر شود قانون که هر دیوانهای حکمی بدارد داوری
ور به زندان آمدی آرام باش این سرنوشت جانانه بود
تا زمانی که نِشینی دست غیب آید ز آستینی برون
یا بمانی منفعل هرگز نیارامی، که غم هم خانه بود
من چه گویم راز دل تنها به شب بیتوتههای بیکسی
تا نگیری تیغ بر دست ,بیپناهی دشمنت رندانه بود
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۱/۴