بحر شعر
جمعه را فرهاد قبلا خوانده بود
شنبهِ را اما کسی فکرش نبود
این که گفتی خواندنِ آواز غم را می برد
خواندمش اما کدام مرحم به درمانم نمود
دیده را وقتی به نور صدق روشن میکنی
کج نگردد چشم از راه حقیقت بی حدود
دست خود را گر بسویِ آسمان بالا بَری
بی دریغ از عرش می گیری جوابی بَر صعود
من نگویم آنچه بر ما رفت خود افسانه شد
آنقدر دانم که هر که خواند خود، مارا سرود
خوانده ها ماند و نواها در ضمیر افسانه بود
عشق های بی شمار پایان گرفت مانند دود
آن ترانه خوان چه زیبایش بخواند
چرا هر دری را زدم بسته بود
چرا مرغک بخت من ای خدا
پرنده ای اسیر و خسته بود
آنجا که فریدون قوزک پا را بگفت
فرهاد در فانوسِ شبش نفتی نبود
هم بنان با شعر خود شوری بپا کرد و اسیر آن شدم
بچِهِ شهباز، جمالِ با وفا آهنگ نَیّر را سرود
خوانده ها بسیار بودند و گذشتند و بمانَد زین پسین
این خیال محض باشد این اثر از دل زدود
اصل شعر میماند ار شاعر بدان باور کند
هیچ گه در زندگی مرگ غنی از بی نوائیش نبود
من چه گمراهم اگر در راه شعر و شاعری وامانده ام
ای خدا باشد مگر دیوانه ای در بَحر شعر آید فرود
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۰