بادِ گَرد
برگ زردی را که زیر پای تو فریاد میدارد ز درد
دستکم گَر گیریش فردا تو باشی همچو او در این نبرد
میرود بر باد و خاطر میرود از روزگار
این چه جادویی بود پاییز را با رنگ زرد
رفته بر باد خزان آن نوجوانان گل بِهان
از صدای خشخشی در زیر پا آید نداهایی به طرد
آِری ای جان قوَت و زور جهان ماند به دنیا و همان
اصل نیروی برابر میسراید نغمه و رنگ مساوات شگرد
هیچ بنده برنتابد بردگی تا فکر آزاده بُوَد اندیشهاش
تا نباشد سمبه پر زور، هیچ یابویی ز دل باری بَرَد
ما خزان را صحنه محزون آخر بشمریم در زندگی
لیک این آغاز رویاروییِ پایان نمیباشد به فرد
از میان شاخه های خشکِ بر بالا کشیده قامتان
میتوان استادگی را دید بر صبر زمستانهای سرد
آنکه ماند، خاکِ پایش رویشی دوباره است
تا بهار آید دگرگون میشود فصل و غَرَس جوانه کرد
هر که طاقت آورد، بیتوته شب دارد پیام از ماوراء
آیدش دوران که سنگش خاک و خاکش بادِ گَرد
یادداشت شاعر
گل بهان : کنایه از رنگ گل بِه
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
16.11.2025