ایراد
من بدنبال بهار شعر خود هرچه شود بر جان خرم
تا برآید آفتاب بیدار دارم شاخه آن نونهالِ تازه شعر ترم
ایکه میخوانی و گه ایراد مییابی و گه لذت بری
هیچ میدانی آنچه آسان دیدهای چشم است و افکارِ سرم
این که میخوانی بسی ایراد میآید به ذهنت ناگهان
دل چه شبها قطره قطره خون شود تا نزد دلدارم برم
ایکه میخندی و طعنه میزنی بر حاصل شیره جان
گر تو بهتر میزنی بستان بزن من از همه کوچکترم
آنکه خود در راه سنگلاخی گرفتار آمد و شد استوار
حال ما داند، نه آنی که نشسته دمبهدم ایراد گیرد از سرم
ما نمی گوییم که مشکل بس بزرگ آید پدید وقت سرود
حرف اول چون برآید خود نشنیند جای شعر بهترم
ای بسا اشعار نغز شاعری از آن همه ادوار دور
که بسی آسان نماید گفتنش اما چو شقالقمرم
گویمت هرگز نشاید کار هرکس را بسنجی با دگر
فکر خود را باز کن از چشم من بین آنچه من مینگرم
گر شبی در بزم بیتوته درآیی بر من و آیی به جمع
گویمت از مشکلاتی که چگونه شعر خود میپرورم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۲/۱۲