اِی داد
سرکشی کردی جوابش داد می آید همی
کودکی گرچه به سرعت پای تو بر باد می آید همی
من نمی دانم چرا هروقت به بالا میرود انگیزه ات
چیرگی های وجودت از میان ناله ها فریاد می آید همی
شب شد و تاریکی مطلق نشست بر بام خانه کوچه را
سایه تنها گذر با نور فانوس ضعیف در باد می آید همی
هیچ می دانی زبان سرخ داده سبزی سر را به باد
تا نگه دارد مقامش مدعی بیداد می آید همی
مانده ام در کار خالق این چه افسونی بود
هرچه پیشتر میروی سهم تو از مازاد می آید همی
نوعروس حجله بختی و در دور زمان پیش رو
روشنایی جوانت خود یکی داماد می آید همی
هیچ می دانی اگر روزی دوباره باز آیی رو به خود
از درون پیله ات با صد نباید باد می آید همی
این دو روز، زندگی گرچه برای کس بسی آرامش است
لحظه ای گر گوش داری از درون اِی داد می آید همی
این همه بیتوته کردم شب به صبحش آورم اما نشد
چرخ بازیگر چنان بازیچه نراد می آید همی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۸/۲۴