کریم سرپولکی
سروده‌ها
اَجرِ شاخ نبات
حافظم دوش ندا داد به جمع شاعران دیر آمدی
آن زمان بُرنا بُدی اکنون دگر پیر آمدی
رو روان شو در کتاب تا راه شعرم بنگری
بی جهت نیست حدیث پیله ور یا داستان گوهری
تو برو از بهر تعلیم نزد استادی نشین
یا بپوشان بر زبانت رنگ شعر دیگری
در دل دوست به هر حیله رهی باید جست
مصلحت نیست به اشعار چنین پرده دری
آن چه پروین بنوشت و عنصری نیک سرود
شعر نغز است گوئیا تو از ازل بی خبری
دیده بودیم که به یک شب ره صد ساله زدند
تو عجب تعجیل داری کز رهت بی خبری
پیر دیری کو به تدریسش شب و روزم گذشت
با یکی شاخ نباتم صبر گفت تا آن شوم که بِنگری
قصه شاخ نباتم را میان شعر هایم، هم بخوان
تو مشو غره بپای کوهِ شعر چونکه  چنان پَرِ کَهی
گفته بودیم و بگوئیم دیگران تائید دارند
گر که شعر را وا نهی از این مقام والا تری
دیده از ما بر بگیر و خود پی راهت برو
کس اگر خرمن بکوبد مرد پیر می خواهد و گاو نری
راه دل دوست
اثری باید کرد
نازنینی عزیزی یاری
در دل دوست رهی باید جست
نکته آغاز آغاز که مرا از خود رها میسازد
کودکی می گرید مرغکی مینالد
وزغی می خواند
بوی دودی به هوا می ریزد
شب سختیست زن همسایه ما می زاید
تو بگو من در اندیشه تنها نفری میباشم
که زمانی هرگز زخمه ساز غمینش
دل درد مند مرا تا جبروت اعلا
به زیارت بردست
او نمی آید و دیگر هرگز
انتظاری موزون دل تنهای تو را رنگ بشادی نزند
انتظارت بر چیست باورهایت کجا مانده اند
گر نبینی که ترا هیچ نمی بیند و به حسابت  نارد
آن زمان دیگر نیست
وان سراب هرگز تا لحظه بیداریت از رویا نیست
من هنوز بیتابم
غم تو
دل من
نقشه بر باد شده در زهنم
امتحان رفتنِ در قلبت دیر گاهی  ست که دگر مردود است
به دل دوست نشد راهی جست
این چه اصرارست
آنچه من خوانده ام
نه برای من، بل برای آن کسانیست که گر
از حریری،  پرنیانی آمده اند
که بجز خود هیچ بیگانه ای را بر نتابند و نبینند وتو دگر هم هیچی
دست خود باز بذار نیتت والا کن
از دل هر آوار سازه ای بس کارآ سر برون می آرد
تو فقط خود می باش
مابقی پیش اید
دل دوست ره دارد
راه آن را تو بیاب
او بدرون، خود اید
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۳