اَبروی سیاه
از آن همه سیاهی که در وجود من بود
تنها دو خط تیره به صورتم نمایان
از این همه سپیدی که خود به جانم آمد
به تجربه گرفتم ولی رسیده پایان
عجب سراچه ای بود چه ماجرا به ما رفت
اگر چنین به دشمن وگر چنان به جانان
نگر گرسنگان را اگر دمی به شادی
غمی ز دل زدائی دگر نگویدت نان
اشکال من همین است که وقت گفتن شعر
هزار نکته در ذهن رسیده ام به پایان
به خود به خنده بینم چنین حجمِی نشسته
به سر ز شور و آتش به دل به فکر جانان
ببین که از کجاها پریده ایم کجاها
چگونه اَش شروع است کجا رسد به سامان
همه حکایت من نگه به آینه بود
سیاهی دو ابرو سفیدی سر و جان
اگر شبی بر آید بیتوته ای بماند
نه من بجا بمانم نه آن سیاهی بر آن
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۲/۲۲