اهل تهران
اگر باشم وگر مانم چه خواهد شد نمیدانم
منم من بچه شهری که اسمش مانده بر جانم
تولد در چنین شهری اگر چه فخر نمی آرد
ولی بودن در اینجا باشد آمال هزاران یار و یارانم
بسا آنان که با تعویض لحجه، خود بدین خطه همی بالند
چه بسیاری که با تغییر نامی افتخارش گشته میدانم
من همان صاحب سرایم کو در و دروازه اش را باز میدارد
هر که آمد دیده ام راه قدمها عزتش جانم
یار غاری سالها پیشم بگفت در انجمن این نکته را
خون ما در شیشه باید قطره ها اندوخت تا مانم
قرن ها آن را حفاظت بایدش تا روزگاران پسان
از همان قطره شود نو باوگان سر آورند از دست و دامانم
هر کسی شهرش عزیز است و بدان غره، دلش پرپر زند
تا بیاید سوی آن آرامشِ صحن و سرا دشت و بیابانم
آنکه ریشه سست باشد در زمین هرگز نیارد نوبری
بر سر شاخه ندارد بار و بر تا انتهای روزگار و عصر و دورانم
آن شب بیتوته ای را که من و تو آوریم هردم به صبح
من به تو گویم بدون افتخار، من اهل خاک پاک تهرانم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۱