انتظار
دوش دادندم خبر در سفر است آن که نیامد
می رسد اما کمی آرام باش تا بنگری آنچه پِی آمد
در مسیر زندگانی آن کسی مقصود را میگیردش بر
کو چنان سنگ نشسته زیر گردان سنگِ آسیا بماند
گفته بودندت به صبری میشود غوره به حلوا
تو کنونش غوره ببینی لیک بِینَش بر نشسته آن سر آمد
من دلم روشن بود آنجا که جانان در رهش جان می فشانند
تو مرا نادیده انگار بر دل خود رو نگر آنچه بر آرد
دیده گر نادیده گردد عیب هر بی تجربه باشد به دوران
حرف این پیرت شنو از بین توشه تجربه ها سر بر آرد
آن زمانی را که من همچو نسیمی نرم نرمک می دمیدم
باد سخت زندگانی خنده میکردم چنان گویا که آید
این زمانم آنچنان آینده بینم که ندانی حاصلش را
گوش میدار این خموده آنقدر گوید که تا روزش بر آید
مادر گیتی همان زیبا وَشِ افسون گرِ فرزانه پندار
بار دیگر بعدِ کشتن از هزاران بچه ای دیگر بزاید
می دهد فرمان به دست شهسواری تا رساند شهریاری
در میان دود و آتش جایگاه اصل میهن بر سرامد
صبر کن با صبر من بیتوته را همراه شو تا بر کشانیم
صبحگاهی در سپیده پرچم زیبای خود را بر بماند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۲۷