امروز نه دیروز
من که میدانم چه می خواهم ولی آن را که میخواهم نمیماند
این چه قانونیست که هر چه دوست می دارم نمی ماند
هر کسی داند که بوده، از کجا آمده امروزش که باشد
گر وِرا پرسی فقط امروز می باشد که دیروزی نمی ماند
این جهان و کائناتش گرچه در سرعت سرآمد بوده میگردد
ای بسا این خلق در تعویض رنگ از سرعت آن هم نمی ماند
این به الوانی در آید تا حصول هر هدف یابد
آن به مقصد تا نینجامد ز هر حیله نمی ماند
عجب صبری خدا دارد چه می دانی صبوری را
که در خلقت کمی شاید خطا بوده نمی داند
مگر ممکن بود آنچه که میگویی خلاف طینتت باشد
اگر تنها به خود گویی کسی آن را به ناممکن نمی داند
از این خلق دو پا هرچه برآید بر تعجب نیست
که آنچه میکند پنهانیست، عیبش نمی داند
یکی از خوبی انسان فراموشیست که می ماند
تحمل سختی دوران بُوَد آن را نمی داند
بیا با ما به بیتوته که شب را تا به صبح آریم
مشو غافل که جز افسوس بر جانت نمی ماند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۱۱