امروز را فکری بکن
امشب نمیدانم دگر گردد سحر آیا مگر
من از خودم پرسم همی باشد برت آن فتنه گر
کو مطربی کو عاشقی تا پیش ما آرد طرب
دستت ز فتنه دور دار آیا شود بار دگر
دیوانگی را دیده ای چشم مرا طرحی بزن
فرزانگی می جوشدت این دل ز بیراهه ببر
تو رفته ای افتادگانِ سالکت خسته ز رفتن مانده اند
ما در پِی ات سینه زنان گمراه گشته خیره سر
دیروز را دادیم زدست فردا نیامد ست کنون
امروز را فکری بکن تا ما نباشیم بر گذر
این نکته ها را گر بری نزدِ توانگر در سخن
بر تو دهد پندی چنان گوید از آن کِیفی ببر
مندیده ام عمر روان آنرا نشد دارم نگه
چوبی نکن به چرخ آن که بشکند ز پا بسر
بر آن زمانی میرسی که چون منی بنشسته ای
در انتهای راه خود شکسته دل پیرانه سر
صد آفرین به آن دمی که نوشمت به باده ای
چه شورشی درون من شود بپا از آن نظر
نبودنت به بودنت مرا هزار موهبت
که مانده ام بدون تو ولی لبم به خنده بر
نشسته ام تو را به غم نهان خود رهم ز من
همه وجود من توئی نباشدم منی دگر
دوباره در شبی دگر بیتوته ای و جان بسر
شبم به صبح می برم به آن امید نو سحر
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۱۸