امروز دگر روز زن است
دخترکان شهر من شکوفه بر سر میکنند
دگر کسان بنام دین حماسه سر نمیکنند
گذشته است و رفته است حکایتِ حرفِ زور
ببین دگر ترا به دین شماتتت نمیکنند
دمی که حقِ بی کسان به حلقِ دیگری رود
گمان مبر که خشمشان دگر عیان نمیکنند
گرفته ای و کشته ای عزیز مادران ما
بنام حق چه می کنی که باورت نمی کنند
به بانوان میهنم که از تبار آرتمیس
هزار لشکر آورند شیخ رها نمیکنند
از آن دمی که گفته ای یا روسری یا تو سری
عمامه ات بِگردنت بندت رها نمیکنند
امروز دگر روزِ زن است دهان خود به گل ببند
مگر ز روی مهر خویش شقاوتت نمیکنند
کنون که خانه ات شده سوراخ موش کوچکی
چه خنده ها که خلق ما از دل و جان نمیکنند
رئیس تو کنون بدان درس اکابرش کند
به آسمان ادعا، چه فتنه ها روی زمین نمیکنند
حماسهِ حماقتش وسیلهِ تمسخر است
که راهیان نور را روشن به نور نمیکنند
ندا و مهسا و امید هزار هزار کشته را
به تیر خشم می زنند اَبرو به خم نمیکنند
گذشته است سالیان سوارِ مرکب غمند
چه اشک ها گرفته اند به خنده وا نمیکنند
عزیز من دمی نشین دور فلک نظاره کن
که آخِرَت بسر شده اگر بیان نمیکنند
امروز روز محشر است همان که در تمامِ عمر
خلقی بدان فریفته که خود بدان نمیکنند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۴