✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
افسون نگاه
آن چشم که دزدیده نظر کرد و دل ما به فنا برد
انگیزه ندانم که چرا تیر زد و نیمهِ جان را به جزا برد
در جمع اگر در پیِ افسونِ نگاهش اثری بود
بیچاره من دل شده را در پی خود تا به کجا برد
رفتیم و کشیدیم خطِ بطلان به ره عمر
آنجا که بخندید و برفت و دل بی صاحب ما برد
دیریست نشستم سر راهی ندهد کس خبرش را
آنجا که ز اغیار، سبوی می جان بهر بها برد
آنقدر به یادش شده ام مات و نگاهم به ره دور
مبهوت بمانم, برود یاد از آنچه به جفا برد
اِی آدم ناقص که خودت اشرف مخلوق بنامی
یک دم بنگر پارهِ پیراهنِ یوسف به قضا برد
تا باز بر آید قمر قرص شب ماه به دریا
در نور ببین جلوه زیبای تجلی به کجا برد
در عهد قدیم آنچه به عصمت شده نعمت
ما معتقدیم هرچه که رفته به بر دیده ما برد
دوران همه سرتاسرِ عیب است نشد خمت به ابرو
من مانده زِ آنم که کجا می گذری هر چه دعا برد
بر دار نگاه نگرانت ز همه بینش افسوس
بنگر به چه قیمت گذرد عمر که دل نیمه بها برد
من می گذرم امشب و فرداشب شبهای دگر هم
بیتوته ندارد خبر شمع که پروانه چرا برد
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۰/۸