افسانه مپندار
پیش آی و بِرِیز آب به آتش شدِهِ دل
خاموش نما شعلهِ سوزانِ جگر سوز مرا
در فکرِ که بودی که همه در پِیِ ترویجِ گناهت
مجبور بکردی به خرابم به شب و روز مرا
تو خود نشدی آگهِ حرفی که همه پشت سرت بود
درمان چه بُوَد جایی که حجران شده هر روز مرا
من تا بِه بَرَت باشم و بوی تو مرا مست نماید
هیچم نبُوَد فکرِ دگر جز گذرِ روز مرا
شکوه چه نهان دارم و گویم به تو اِی آفت جانم
افسانه بپا کن بنشان آتشِ گُل کردهِ افروز مرا
ما را چه نهان است چنان تا که گذشت و گذرد هم
آن را که ندانم چه گذشته بَرِ دیروز مرا
دوشم به برم بود عزیزی که لبم بست به بوسه
دادم خبر از باد صبا نغمه بلبل گلِ نوروز مرا
من در عجبم تا به کجا رسم وفاداری نیاموزی و رَدّی
تدریس برای تو حرام است توئی مهر نیاموز مرا
امشب که بَرِ یار نیامد خبر دلشدگان را
فردا سر بازار نگر منتظران فتنه برافروز مرا
دارا و سکندر شده اند خاک و دگر رفته حکایت
افسانه مپندار، نگر آب شود شمع شب افروز مرا
من منتظرت مانم و دورانِ هزاره پی آن شب
بیتوته روان باشد و جانان به بَرَم سینه پر سوز مرا
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۱۳