کریم سرپولکی
سروده‌ها
اشک تر
برآمد نازنین فکری به ناگاهی به افکارم
هر آنچه می‌نگارم من نباشی تو ز پندارم
چرا هرچه غرض داری بکوبی بر سرم هر دم
چرا بندم نمی‌بری رها سازی از آن بیهوده اِصرارم
زمان حادثه گاهی چنان درگیر احساسی
که گر بگذشته‌ای باشد تو را بر آن نیانگارم
فراسوی افق نوری نمی‌بینی اگر چشمت به من بندی
که تاریکی شود روشن نگاهت را بگستر بر پدیدارم
تو از اول همی طرحت بر آن پایه نمودی سخت
که گر سر را بجنبانم فتاده در میان نفس اَمّارم
خدایا این چه تقدیری‌ست چرا هرچه به ما داری خطا باشد
چنان تاسم به صحنه می‌نشانی جفت, که آخر باخت در کارم
نگویم کفر و بر آنچه روا داری به شکراندر همی کوشم
که جز اینم نباشد چاره‌ای جایی که تو ناظر به افکارم
همه سعیِ منِ کوشا تمامِ رفته عمر گرچه به راه راست می‌باشد
ولی هرگز ندانستم که آنچه کرده‌ام شاید خطا باشد گنهکارم
شبی از بین بیتوته چنان گیج و گُمَم گویا ندانستم
که یک چشمم بخندید و میان چشم دیگر اشک تر دارم
امارم = اماره ام
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۱/۲۹