اسیر نگاه
تماشای بلندای نگاهت گرچه طوفانی
همین بس بهر بیننده که مقصد گرم و بارانی
چه زیبا میشود چشمم نگاهت دزدکی بیند
سحرگه وقت بیدارت ز خواب ناز طولانی
از آن آتش که سوزد شعله اش قلب من شیدا
حکایت میکند ثابت که تو خود در پی آنی
تو می دانی که می دانم مقصر دیده ات باشد
همین باشد دلیلش گر به چشمانم نمی مانی
شکایت از حکایتها ندارد بهره ای بر ما
تو را باید از اول چشم بربندند پشیمانی
عجب برقی شراره میزند عمق وجودم را
همی یک لحظه پیدایش میان چشم، هراسانی
اسارت در جهان اقسام بسیاری رقم خورد است
اسیری نگاه تو بُود خود عامل هر مرگ پنهانی
بیا یکبار هم گشته نگه کن دیده ام آرام
که شاید میشود قلبت مهیا بهر میهمانی
نگاه عشوه انگیزت چنان ما را کند گمراه
که شب بیتوته ام دیگر ندارد رنگ ایمانی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۱۹