اسیر شیر
ندامتم مکن اگر اسیر شیر بیشه ام
اگر اسیر گشته ام دهان شیر دیده ام
درین جهان بسی بجاست نحوه رفتن و فنا
چگونه من میروم بکام نا ندیده ام
همیشه آرزوی من، پریدن و رها شدن
چنان بلند باشدم گزیدهِ رهیده ام
تمام عمر خود دمی به آن نه آرزو کنم
که در غروب زندگی بدردِ دل تپیده ام
به زندگی کوچکم ارثیه ام شعر من است
امید که قابلش بود برای آن نبیره ام
من از عوان کودکی بسر بسی تفکرم
همی مرا رها نکرد که انتها شنیده ام
هرکه درین جهان بِکِشت گذشت و با خودش نبرد
در آن جهان ببین که من یاد ترا کشیده ام
اگر که شیخ این سخن زمن شنید و کفر گفت
تو باورش مکن که من خُمس و ذکات بریده ام
مرا به چوب جور مزن اجازه ده که در برت
دمی نماز خوانمت گهی که ناز کشیده ام
اگر که در بقای ما جهان دیگری بود
امیدِ من میشوی محشرِ آفریده ام
بدون تو نمی روم اگر بهشتم ارمغان
کنار تو جهنمم طلیعه ایست بدیده ام
بیا کمی بنه شعار و شاعری و شعر را
تو از خودت شَرم مکن اگر خطا گزیده ام
درین شبان که تا سحر براه کفر میروم
مرا برآن حذر مکن به آخرش رسیده ام
اگر خدای مهربان جزای آن مرا دهد
امید من همی بود که این جزا کشیده ام
یادداشت شاعر
احساس مندر پهنه این روزگار احساس من نگفتنی ست
اشکی اگر جاری کنم به چشم تو ندیدنی ست
دست از عذاب من بدار دمی به من نگاه کن
شراره های دیده ات به روی من شکفتنی ست
ببین سحر پرنده ای ترا به وجد آورد
نوای ناله ام شنو که مِحنتش نگفتی ست
امید دل شتاب کن بیا حقیقتم ببین
مرا تو آن سرابی که بودنت نبودنی ست
خیال خود مده به کس اگر بفکر چاره ای
عنان من رها مکن زدست که آن گسستنی ست
از آن زمان که باده ها به جان ما اثر نکرد
تو را دگر چه میشود که خُمره ها شکستنی ست
زِ یادِ اغنیای قوم اگر شبی و نیمه شب
حدیثِ عاشقانه شُد، حکایتت شنیدنی ست
امان از آن زمانه ای که من ترا رها کنم
ببین میان شهر من چه غنچه ها شکفتنی ست
از آن زمان که رفته ای بساط ما سوت است و کور
قدم بدیده ام گذار طلسم تو شکستنی ست
بِیتوته های نیمه شب اگر همی رود چنین
دگر میا به دیدنم که مرغ دل پریدنی ست
بِیتوته های شبانه سرپولکی
دامان مهر
نوجوانی در میان تیرش بخورد افتاد و مرد
خواجه را افسوسها خورد و دل از غمها فِسُرد
کفت هیهات ای جوان کوشت پدر
مادرت کو تا بیاراید برایت حِجلهِ سر
هیچ کس در شهر تو نامت نَجُست
هیچ کس از دوریت چیزی نگفت
میدهد جان مادرت بی اطلاع از دوریت
گشته حیران این عجب ایوب در صبوریت
گفته بودند هر که زیر بارِ رافَت میرود
عاقبت روزی رسد یادش به رحمت میرود
پیر دانا کو ترا پندی بداد و ره نمود
گفته بودندش که خود اندر شبِ بِیتوته بود
گوشه های زندگی را گر به آرامی بری
هیچ موش و گربه ای باهم نباشند مشتری
این جهان بین زندگی بگذشته و در گذر است
محو گردد هر که در راه وطن آزادِهِ شور و شر است
آن جوانی که غریبانه به خاک افتاده است
مادری دارد که قلبش بهر وی صد پاره است
آن عزیزی کز غم دلدارِ خود بی خبرست
از درون دلشورِه دارد حس کند در خطر است
هیچ در بندِ خرابِ دل مباش آنجا که تنها می روی
زندگی ها نگذرد بی یاد تو در زیر چرخ جوهری
پرچمت را دست های دیگری بالا برد
نیک میدانی تو خود این راه از خون بگذرد
قرنها این بوده بر نقش جهانِ مابقی
حاکمانی زورگو بنشسته بر مسند کنندت داوری
گرچه فریاد ترا کوبد به مشتِ آهنین
عاقبت رسوا شوندش کینِهِ قلبش به کین
آن جوان گر در ره آزادی میهن برفت
از زمینش بر شده صدها نشسته بر به تخت
عاقبت سیمین تنان مه پیکران آن دخترانِ نازنین
دستِ خود گیرند فرمان در ره آزادی ایران زمین
نسل ما دامانِ مهر این زنان را هیچگاه
ترک ناکرده بنام دین و آئین هزاران دل سیاه
دین بجای خود همی افسانه های دیگرست
کار ملک و ملتش دیگر چه جای منبر است
بیتوته های شبانه سرپولکی
آتش مرده
پیر گشتیم و ندانستیم جهان و زندگی بهر چه بود
آشیانی را بنا کردیم و دل بستیم بدان اما چه سود
آنچه ما را از نخست هشدار میدادند نبود
آنکه بی ما رفت و با خود یاد بردش را که بود
تا کنون هرگز بدان بودی که روزی یا شبی
دست درویشی بگیری کو ترا آزاد سازد از رکود
عاقلی پندم بداد آن کس که آن را پِی نرفت
آنچنان در گِل بِماند تا خواجه ایمانش ربود
آن کسانی که به افسانه سوار روزگاران میشوند
بنگر آن روزی که در بیغوله ها شب را غنود
واقعیت را نشاید از نظر ها دور داشت
آنکه راه و رسم جانان را بِپایَد بی حدود
میرود اما مرامِ نیکنامی تا ابد باقی بود
مردمی را در مسیر زندگی آرامش و نرمی چو رود
تو بیا لختی نشین و این فرارو را دمی آرام بین
باشد آیا ارزشی در زندگانی آنچه گَه بود و نبود
این حقیرِ پیرِ دوران پیشه اش را آنچنان
نَرم نَرم با مردمان سربرده است آن دم که بود
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۱۰