اسیر شیر
ندامتم مکن اگر اسیر شیر بیشه ام
اگر اسیر گشته ام دهان شیر دیده ام
درین جهان بسی بجاست نحوه رفتن و فنا
چگونه من میروم بکام نا ندیده ام
همیشه آرزوی من، پریدن و رها شدن
چنان بلند باشدم گزیدهِ رهیده ام
تمام عمر خود دمی به آن نه آرزو کنم
که در غروب زندگی بدردِ دل تپیده ام
به زندگی کوچکم ارثیه ام شعر من است
امید که قابلش بود برای آن نبیره ام
من از عوان کودکی بسر بسی تفکرم
همی مرا رها نکرد که انتها شنیده ام
هرکه درین جهان بِکِشت گذشت و با خودش نبرد
در آن جهان ببین که من یاد ترا کشیده ام
اگر که شیخ این سخن زمن شنید و کفر گفت
تو باورش مکن که من خُمس و ذکات بریده ام
مرا به چوب جور مزن اجازه ده که در برت
دمی نماز خوانمت گهی که ناز کشیده ام
اگر که در بقای ما جهان دیگری بود
امیدِ من میشوی محشرِ آفریده ام
بدون تو نمی روم اگر بهشتم ارمغان
کنار تو جهنمم طلیعه ایست بدیده ام
بیا کمی بنه شعار و شاعری و شعر را
تو از خودت شَرم مکن اگر خطا گزیده ام
درین شبان که تا سحر براه کفر میروم
مرا برآن حذر مکن به آخرش رسیده ام
اگر خدای مهربان جزای آن مرا دهد
امید من همی بود که این جزا کشیده ام
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۱۰