✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
اسکندری در سینه
بی شک دگر آرزویِ پروازِ سبکبار ندارم
آن لحظه که در بندِ دلِ یار جفاکار شکارم
تو معجزه جوئی زمنِ هیچ ندان از چه ندانی
رخسارهِ پنهان پس و پیشِ نگهت دست بکارم
گاهی نگهی کن بنگر آنچه به یکباره ربودی
بر من نظری کن که دگر حوصله یار ندارم
از اولِ آغاز به بعد هیچ کسی را نشنیدم
کان رهزنِ دل هم بکُشد هم بِبرَد دارو ندارم
گر حیلهِ دل شکستن و ربودنش هَدیّهِ توست
این نظاره بنگر به چنین تحفه ات از چشم خمارم
از چشم نظر بازانِ عالم من عقابی تیز چشمم
گر چه دنیا زیرِ پر اما به تو راهی ندارم
آنکه پیمانِ مرا با عهد خود ناگه گسست
خود نمی دانست منِ خسته قسم خوردهِ یارم
بگذرد هردم مرا آوازه خوانی گِردِ شهر
در نوایش ناله است آهنگ و شعر من می نگارم
آخرین باری که با یادِ لبِ لعلی گذشت
رفته یادم من دگر در مرغزاری گل نکارم
ای عزیزانی که خود هردم بدنبالِ نسیم
با منِ دلگشته گم گشتید در شهر و دیارم
آرزوهای مرا آنجا که ما با هم جوانی کرده ایم
زیر آوارِ زمان پنهان نمودم تا که روزی سر برآرم
میکند این روزگارِ سخت کوش با من چنان
کو همی در تختِ جم اسکندری در سینه دارم
تو بیا دست از سرِ من واگذار این بنده را آزاد کن
آن زمانی را که من فکر اسارت در سرِ دیوانه دارم
نوشدارو بعد مرگ افسانهِ ای بی محتواست
من اگر جان را فدای راهِ معشوقی نبارم
دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم
آن ندانند که من با جان بسویت رهسپارم
الغرض گفتا بسی دورانِ طولانی بباید
گر مرا در وصفِ تو تنها یکی حُسنَت شمارم
پیر فرزانه به ما این نوشدارو می فروشد
آن زمان کو من دگر در بستر زارو نزارم
تو بیا فکری بکن تقصیرِ عاشق واگذار
شاید آخر شامگاهی در رهی تنها به آرامی بیارم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۵/۲۸