از باران
بدخشانی به آرامی سحرگاهان
گشوده چشم از افسانه باران
میان سنگ سخت تیره ظلمت
چنین نوری تو گویی هدیه دوران
هزاران سال باید تا خورد صیقل
یکی اشکی میان توده ای پنهان
عجب دستی کشد نقشش به آرامی
همی خوابیده گوهر در دلش چندان
چه صبری برده تا افسانه ای گردد
به آرامش غنودن در پی رخشانیِ تابان
شکافد تیشه فرهاد این سنگ زبرجد را
نشاند گوهری آن را نگین، انگشتری بر جان
تمام ماجرای کشف این لعل درخشان زمرد پی
شود آغاز از باران، نگاه نافذی در قلب کهساران
مزین گر شود دستی چنین انگشتری زیبا
نمیداند حکایت را فقط اهدائی جانان
شب بیتوته ام را گر کند دُرّی چنین روشن
نشانم تارک تاجی گذارم بر سر یاران
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۵/۱۰