ادای خفتن
دیرگاهیست که حال دل دردمند پریشانی ندانی
گویا که دو چشمت زده بر خواب و به بیراهه برانی
گویند هر آنکس که به خواب آمده بیدار توان کرد
آن را که ادای خفتن است هیچ ز بستر نتوانی
حیرانم از آن قوم که میبیند و داند که چرا رو به زوال است
خود رای به آنی دهدش کو شده دشمن بِکُشد یار نهانی
ای بادهکش مست خرابات هزار ساله جانان
گردد نگهی از سر مهرت به پریشانی دلبر گذرانی
ما را ز ازل در پَرِ قو نرمش آرامیِ دورانی نهادند
تا آب از آبش نه تکانی بخورد خواب عزیزی بپرانی
این بود بنا لیک برآمد ز بر پرده ندایی ز دل نفرت دوران
تا آتش سوزنده زده خرمن ما را که به جبران نرسانی
در بادیه رفتی بنشاندی غَرْسی بوی گلت فتنه بهپا کرد
عالم ز تو بنیاد صفا آیدش ار حاصل عطرت بفشانی
حیف از تو و من با همه عِزّ و جبروتی که فنا شد
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد تو چه دانی
آن یار که بیتوته شبی تنها خود و خویش نظر کرد
بینم که سرانجام رود با همِهِ دولت و مکنت و تبانی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۳/۳۰