احساس
احساس در درون است بیرون زند زمانی
تو از کدام سرابی که حس تو را معانی
صدبار گفته بودم دست از نکوهشم کِش
اما چه میشود گفت وقتی توام گمانی
من در گذار ایام همراه بودنت را
ارزان می شمردم گرچه بود گرانی
ای که نمی پسندی میان غم نشینان
ز ترس جان هراسان به انزوا نمانی
آنچه نوشته دارم تقدیم خاک پایت
هرگز نباشد ای دوست بدون تو توانی
دیروز وقت بودن چه فتنه ها به پا بود
امروز بی وجودت چه نکته ها نخوانی
تغییر آید امروز آینده را، که داند
دنیا بدون ما هم میگذرد چه دانی
دروازه های شَهرَت گرچه گشوده مانَد
اما ورود آنجا به اذن تو نهانی
آن دم که همراه تو شبی به بیتوته بود
به کار ما خندیدی به این مرام فانی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۸