کریم سرپولکی
سروده‌ها
احساس من
در پهنه این روزگار احساس من نگفتنی ست
اشکی اگر جاری کنم به چشم تو ندیدنی ست
دست از عذاب من بدار دمی به من نگاه کن
شراره های دیده ات به روی من  شکفتنی ست
ببین سحر پرنده ای ترا به وجد آورد
نوای ناله ام شنو که مِحنتش نگفتی ست
امید دل شتاب کن بیا حقیقتم ببین
مرا تو آن سرابی که بودنت نبودنی ست
خیال خود مده به کس اگر بفکر چاره ای
عنان من رها مکن زدست که آن گسستنی ست
از آن زمان که باده ها به جان ما اثر نکرد
تو را دگر چه میشود که خُمره ها شکستنی ست
زِ یادِ اغنیای قوم اگر شبی و نیمه شب
حدیثِ عاشقانه شُد، حکایتت شنیدنی ست
امان از آن زمانه ای که من ترا رها کنم
ببین میان شهر من چه غنچه ها شکفتنی ست
از آن زمان که رفته ای بساط ما سوت است و کور
قدم بدیده ام گذار طلسم تو شکستنی ست
بِیتوته های نیمه شب اگر همی رود چنین
دگر میا به دیدنم که مرغ دل پریدنی ست
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۹