✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
آینه در بطن خشت
طرفه‌ها بربسته تا دستی برآید ز آستین سرنوشت
نغمه‌ای آید برون از سازِ دل بشکسته‌ای، یاد بهشت
اینکه هر پیغام آور، داوری دارد به کارهای گنهکار و بَری
از کجا باشی سراسر مطمئن این شیوه‌ها را که نوشت
زندگی آنقدر که می‌گویند نباشد پاک و دور از هر خطا
لحظه‌ای کافی بُود عمری عبادت ناگهانی گشته زشت
کودکی دنیای دیگر بود و ما هرگز نمی‌دیدیم چنین
ای بسا کمبود شادی آن زمانی که خدایم غم سرشت
عاشقانِ هر مرامی هر چه گویندت مگیر آن را به دل
آخر قصه نماند جز تو خاکی چه میان صومعه یا در کنشت
هرچه آمد بر سرت هرگز مگو این سرنوشت مقدر است
آنچه تو ترسیم داری، نه هر آنچه دیگری بهرت نوشت
آنچه ما را بس توانگر کرده است تنها مرام آدمی است
ورنه خوی دیو باشد آنچه رسم آدمی را کرده زشت
اینکه گفتندت به آرامی رسد ترشی به شیرینی ز تاک
عاقبت روزی رسد فصل درو تا بربگیرد آنچه کشت
من به بیگانه شبی هرگز به بیتوته نمی‌دارم امید
تا نبینم نقش زیبایی، به‌جای آینه در بطن خشت
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۱/۱۴