آوای محزون
آمدی همچو نسیم صبحگاهی از چه رفتی همچو باد
منتظر بودم بمانی پس چه شد آن همه وعده بر مراد
ما که از اول صداقت پیشه کرده راز را بیرون ز خود
این جزا ناحق بود بهتان و بدگوئی میان ما مباد
گفت پیری در بیانش هیچ پیرایه نباشد بهتری
در سکوتش، آنکه پا کوبد ز قهرش اِزدیاد
گر به دوستی آوری دل را به دست و بهره گیری لذتش
از چه میکوشی نهایت دشمنی با ما و سلب اعتماد
هرچه اصرار مرا در وصل خود دید و به خنده کرد گذر
گفت در هنگام رفتن بهتر است خاموش مانی از عناد
ار به وصلم دست یابی تو نباشی هر خدا را بندهای
میشود آخر از این قاضی تقاضایی چنین از عدل و داد
بعد آن سکوت طولانی پس از دوران سخت
دل به دریا میزنم آیم به کویت نیمه شبها هرچه باد
هرکه ترسیده میان راه،میرد صد به هر روز و شبش
ما برآنیم تا فقط یکبار میریم بهر عشقت بر جهاد
در میان کوچه خلوت که از بیتوته شب آیی برون
گوش دار تا بشنوی آوای محزونی که گوید شعر شاد
یادداشت شاعر
پیرایه = زیور،آرایشعناد= دشمنی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
03.09.2025