✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
آوازه خوان نه آواز
هیچ می‌دانی که شانس بهر تو خوابیده به راهت ای جوان
تا به خود آیی رود گر چشم خود بسته ز بیداد زمان
دست‌ آویز بر درخت پر ز میوه پیش از آن باد خزان
در زمستان باشد آرزوی آن تا سال دیگر بی‌گمان
تا توانی بهره گیر از فصل‌های سالیان زندگی
گر زمستان می‌رود شاید نباشی فصل دیگر در جهان
دی بگفتندم خبر از رفتن یاری دگر کو خود بگفت
زندگی آنقدر که می‌گویند نمی‌ماند تو این پندم بدان
تا نباشد دیر و دست کوتاه، بنا کن خانه‌ای در شأن دوست
رفتن هر یک ز همراهان صدای جرسی باشد نشان کاروان
من همی گفتم تو نشنیدی مگو بعداً نبوده فرصتی
هشداری را که من دادم به سُخره بنگری تو همچنان
سرعتِ زندگیِ دنیا همان باد است و طوفان سریع
دست خود در سردی چشمه چو شویی بنگری آب روان
صوت زیبای ترانه، که همی زیبا نشسته بر دلت
اثر سحرش نه آواز است بل آرامش آوازه‌خوان
من که هر بیتوته شب را که به‌پا دارم کنم شکری دگر
شایدم باشم پس رفتن از این دنیا به هر جا و مکان
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۱/۱۲