آمن ز خطر
اشعار نخواندِهِ فراموش، شعری که نخواندم و شنیدی
گویا که تو قدرت خدایی آهی که کشیدم و بریدی
من مانده به کار خالق خود تُو هاج به واج این هیاهو
گرچه گذر پوست به دباغ، طعم ضررم سود چشیدی
من هرچه بگفتم اول کار، از عشق و صفای جاودانی
تو گوش نداده گفتههایم، دست از سر دامنم کشیدی
ما گرچه همیشه در ته گود نالانِ مرام بیوفایی
تو سرخوش باده دوصد کِبر، فریاد رسای غم نویدی
گویا تو ز روز اول مهر، در پشت سرم نشسته بودی
هر درس که من از اولِ آن، خوانده تو به خنجرم دریدی
در راه روان به خانه تو، افتاده شدم به زیر پایت
در دست به دست دشمنانم، خندیده ز ماندنم پریدی
گفتند مرا اهالی دل، هر بیش کشیده از تو دامن
آمن ز خطر نبوده اما، آنجا که رمیدهام امیدی
گیرم که به کار کشتن دل، له کرده مرا به زیر پایت
دانی که ز ارزش جفایت بازارِ گرانترم خریدی
هر نکته که در بیتوتِهِ شب، روشن شود از حکایت دل
اجری است به زخم کهنه تیغ، بر پیکر لاغرم کشیدی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
28.03.2025