آلت دست
ای که ما را سنگِ رو یخ کرده و خندانی
من که میدانم نمیگویم که تو می دانی
آرزو را بر جوانان عیب نیست ای نوجوان
این نصیحت بشنو از من که به خود زندانی
بگشا در که بر آید عطر هر یاسمنی همره باد
خانه آباد شود گوش فلک کر بشنود چندانی
گوش کن پند ز من، پیرِ خراباتِ نشسته به نظر
آیدت ناگه ببینی سر آخر آلت دست همی رندانی
میبری بار خود و زحمت ما می داری
گشته محبوس به زندانِ مَنیّت ز سر نادانی
از سیاست نبری سود که در عاقبت هر خدعه
گرچه قُدرت به کف آری آخرش خسته و سرگردانی
گر ترنم به فضای دل خود راه دهی احساسی
پتکِ سنگینِ نوازش، پرِ پروانِهِ گُل، سندانی
گر به شاخه سوزش خار نباشد شکنند دانایان
یا نباشد تیغ بر کف بُرده سارق با همه نادانی
اینکه تو هر روزه بنشسته به انتظار شب بیتوته ای
شود آیا که بجایش پند گیری عاقبت،خود دانی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۲۹