کریم سرپولکی
سروده‌ها
آفتاب
گوشه‌ای از آسمان ذهن من گاهی ستاره چیده است
گه به ابری گشته مستور و ورایش چشم من ندیده است
این میان گرچه تماسش بینمان تیره و تار و مضمحل
لیک می‌باشد امید، تا باد ورزان ترس من بریده است
من همه عمرم از اول وقت هر ناکامی سختی که بود
یأس حاکم را زدوده عزم جزم پایان آن رسیده است
اینکه هر جنبنده‌ای با این همه سختی چگونه زنده است
رمز قفل آفرینش را فقط با صبر یابی مشکلی عدیده است
هر کسی از خود خبر دارد ز خود تعریف می‌دارد بسی
گرچه آهن هرچه سخت اما به خود خمیده است
هیچ معبودی از این دایره بیرون نبود حتی عزیزان خدا
زندگی تاری است که پودش با نوازش بر همه تنیده است
جمع بیشی از فرا اندیشه کردن منع می‌دارند به خود
داده افسارش به غیر و در پی بهشت ناندیده است
من به تو گویم هر آنچه تاکنون بشنیده‌ای باشد دلیل
هرچه پابندی بسنده کرده‌ای از سادگی چکیده است
گر ترا سوگند دهم در این شب بیتوته تا آیی به راه
دارم امیدت برآید آفتاب آنجا که غم رمیده است
تقدیم به میر شمس امیرکیایی جو پشتی و آرزوی بهبودی و تندرستی، به مناسبت گذران دوران نقاهت.
فرانکفورت. کریم سرپولکی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۲/۲۳