✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
آفتاب زندگی
دیده ام دیگر نبیند گوشِ من ناشنواست
پای رفتن را توانش کی بود جائی که دستت بر عصاست
خنده ام گیرد که گاهی یادِ آن دورانِ قدرت میکنم
این مگر آیا نبودم من که با دستم کنم آهن راست
معنی ضعف و نزول و ناتوانی بس مرا مضحک نمود
آن زمان ها که بگفتندم کهنسالان، جوانی بی بهاست
تجربه آید به کارت گر تو آنرا لحظه ای
در زمانِ مطمئن بیرون آری از درونت که بجاست
من نصایح را که گفتند میبرم در توشه ام
شاید آنان را دهم بر نوجوانان هرکه خواست
این همه بحث و سخن ها را که من آموخته ام
حاصل حرف و حدیثی مانده کز پیشینیانم مدعاست
آفتاب زندگی سر زد به ظهر آمد به مغرب میرسیم
آنکه در خواب است تنها مانده تقدیرش فناست
من نمی خواهم بَرَم سهم کسی یا قسمتی
هر چه در انبان باشد رزق پاک و بی ریاست
گر شب بیتوته ای باشد دلیل دور هم بنشستنی
من غلام آن کسی باشم که مهرش کیمیاست
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۶