آشفته
حرفی نمانده دیگر هر آنچه بود گفتهام
چه گویمت ز چشمم که باز بود خفتهام
شاید نشایدت حضور به جمع رفتگان ذهن
که هر پریش خاطری به یادِ بود شستهام
چنان گذر ز شهرِ یار که هرکه گَردِ راه دید
نگویدم نشان چرا که هرچه بود رُفتهام
تعجبم ز خود بسی به صِرف بیشهامتی
چگونه من غذای روح اگر که بود پختهام
یکی رسید دگر گذشت میانه شد تهی ز جان
یکی بداد دُر به من، هرآنچه بود سفتهام
چنان به بازی زمان قمار اداره کرده بُرد
که گر حریف ادعا ندیده بود نهفتهام
تمام معضلات عمر شدائد و مصائبش
گمان علاج چارهاش، چو غنچه بود شکفتهام
گذار عمر که میرود کنم خراج صبوریش
نخوابم ار شمارم آن بیهوده بود شنفته ام
تمام بیتوته شبان که خرج شد و گذشت عمر
نشد چنان که خواسته از آنچه بود آشفتهام
یادداشت شاعر
دُر سفتن = سوراخ کردن مرواریدنُهفته = پنهان،نهان،پوشیده یا مستور
همچنان آن صورت زیبا که گفت
که منم مقصود دل زو که شنفت
شاه دایی شیرازی ( جهانگیری)
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
04.08.2025