آسوده
من نمیدانم چرا امشب پر از احساس و پربارم
چرا در خود نمیگنجم چرا دستی به دامان خدا دارم
گفته بودی باز میگردی به پیری تا بگیری انتقام دل
من کنون آماده در راهت نشسته منتظر بر ختم آن کارم
گرچه میترسم ز مردن ای که بر جانم هزاران نقشه میداری
زیر تیغ تیز همچون تو که جلادی شهادت را خریدارم
آسمان را بر زمین آری که حرفت را به کرسی برنشانی
گر خلاف تو یکی ساز مخالف زد ز بنیادش چه بیزارم
سالیان دور بودی در حواشی تا کسی ردی نیابد مخفیات را
ای عزیز دل نشسته در بلور و شیشه، پنهانت نمیدارم
من شروع شعر خود را امشبم بر پایهِ احساس آوردم
تا به آخر هر چه عشق است و لطافت از برای یار پندارم
هر چه از نابودی و رفتن بگفتم بس دگر آن
دم غنیمت سفره مهرت در این ایام بگذارم
کرده روشن شمع شب راهی، به کوچه تا نیفتی
تا صدای قفلِ درآید منادیِ اذانِ صبح بیدارم
این شب بیتوته ما فرق میدارد به هر بیتوتهای
چون تو باشی در برم آسوده باشد خاطرم، آرامِ افکارم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۲/۲