آزار
من نمیخواهم بیازارم دلت اما خودش آید گهی
از درون میجوشدم احساس بیآنکه بدارد آگهی
این چه معجونی بود حس رقیق جاری آمده از بطن دلم
که نه مانع میشود ماندنِ من نه رفتنم به ناکجای ناگهی
ترسم آن دیر شود آمدنت بعد گذشت سال و ماه
دسته گل در دست و تنها در میان بهت و در آرمگهی
ای عجب بر کار دنیا وقت میلت مانعش بودم و حالا نادمم
فکر میکردم همیشه باشم و باشد همان تکیه ،گهی
من اگر تجربه امروزهام را آن زمان میداشتمش
آنچنان بردم به کار تا آورد عشق به هر درمانگهی
آن که ناگفتند مرا معلمان دورههای کودکی از زندگی
گشته این ناباوری از ریشه ناشاکریهای زمان ویرانگهی
رفتهام اما دلم با تو نشسته در میان هالهای
دارم امید رهائی از میانِ برزخ رویای عصر خوابگهی
تو مده پندم که گر عقلم رسیده بود و باور داشتم
دیربازی در رهت بنشسته بودم، تو درآ سحرگهی
مانده هاج و واج در این بیتوته شب از آنچه بگذشته به من
که چه گردد گر درآیی بر درم در وادی حیرانگهی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
13.11.2024