کریم سرپولکی
سروده‌ها
آذرخش
میدوم امروز و هرشب در میان دود و آتش
میکنم دل را سِپر تا بَرزنم بر تیزی هر آذرخش
پیرهن بر می کشم تا بسته گردانم جراحت
دست خود بر رگ گذارم تا نبیند خونِ سُرخَش
آتشی کو در کنارم شعلهِ خشم عزیزی میفروزد
میکند روشن زمین و روی گلگون پریشش
گرچه زخمش سخت و دردش طاقت افزاست
گوشه لب می تراود چند حرفی گرچه با خَش
از کنارِ لب برون ریزد نوار خون و چشمش خیره گردد
قلب وی آرام گیرد همچو آن تک  تیر آرش
آخرین حرفش که من آن را بسختی بَر شنیدم
گفت من راضی بُدم بر مرگ تا افتادنِ زیرِ تَنِِ لَش
این عجب بین دختران ما بدین شایستگی ها
خود فدا سازند با افسانهِ خونِ سیاوش
در مقابل هرزگان با نام دین در خِیلِ گُرگان
می درند دامانِ دُختان زیر ماه و نورِ تاجَش
بر بگیرند کامِ دل این جانیان تیری بدوزند
قلب آن زرین تنان بر کوچه و هر سنگ و مفرَش
خود نمی دانند آنان را کسی ناظر نشسته
می نویسد داستان را خط به خط با عکس و شرحش
می رسد روزی که آخر جشن پیروزی برآید
این حقیر شبهایِ بِیتوته کند فکری به دردش
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۰۴۰۱/۷/۲۷