آخرین سنگر
دیر میپاید زمان اما رسد وقتش بدان
زندگی یک باره است هرگز نپاید بیکران
ای که بر پایت ستاده ادعایت بر فلک
هیچ دانی،پس چه آید لحظه دیگر زمان
من نگاهم مانده بر در تا درآید مصلحی
او رسیده تیغ بُرّانش کشیده از میان
ای بسی دیوانهای کو رفته در راه خرد
از چنین دیوانهای هر انتظاری را توان
آنکه زود میجوشد و فریاد بردارد به تو
در درون آرامش است تنها دمی دارد بیان
وان که خاموش است و ساکت، فتنه باشد در پیاش
تا توانی دور میدار سِرّ خود را از چنان
زندگی معرفت است هرکس بیابد رسته است
آن که آرامش بکارد سبز گردد مَرتَعَش هم ناگهان
من که میبینی که گمگشته روم راهم نمییابم ز بد
کار امروزم به فردا کرده و مانده ز دوران زمان
آخرین سنگر برای ما همان بیتوته شب باشد ولی
تا ز صافی نگذری خالص نگردی بیگمان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
17.09.2024