آخر صف
گر تاس بغلطید و دو شش آمد و بردیم
در دامگه حادثه گویا همه را خوار شمردیم
آنجا که فلک ابر نگون بختی ما را به فضا برد
ما زیر ستم خم شده نانی به سر سفره نامرد نخوردیم
پیران همه رفتند جوانان شده آزاد میانه
ما شاد از آن رسم که با کودک خود خاطره بردیم
برخیز بیا این سر زنجیر اسارت بدهندت که رهائی
بنشین که نشستن بُوَدَت راحت جانی که سپردیم
آن معرفت کار که در نیمه شبی گفت به پنهان
بهر تو شده رجحان بدان شعر که گفتیم
ای عاشقِ آوایِ شهادت به خیابانِ ندانی و جوانی
هیچ فکر نباشی چه شود آنچه که در مشت فشردیم
دیروز یکی رفت و دگر روز شد و روز دگر نوبت ماشد
باشد مگر از آخر صف نوبت رفتن شود آن سهم که بردیم
من هیچ نیاندیشم و فکری نکنم آنچه شود بعد
اما گذری آری به خاکم بعد آن نوش که گفتیم
دیریست که ما خسته و آرام به امید به بیتوته نشسته
آن دم که به تقسیم ثواب آمد و رفت سهم نبردیم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۲/۲۳