کریم سرپولکی
سروده‌ها
آتش مرده
پیر گشتیم و ندانستیم جهان و زندگی بهر چه بود
آشیانی را بنا کردیم و دل بستیم بدان اما چه سود
آنچه ما را از نخست هشدار میدادند نبود
آنکه بی ما رفت و با خود یاد بردش را که بود
تا کنون هرگز بدان بودی که روزی یا شبی
دست درویشی بگیری کو ترا آزاد سازد از رکود
عاقلی پندم بداد آن کس که آن را پِی نرفت
آنچنان در گِل بِماند تا خواجه ایمانش ربود
آن کسانی که به افسانه سوار روزگاران میشوند
بنگر آن روزی که در بیغوله ها شب را غنود
واقعیت را نشاید از نظر ها دور داشت
آنکه راه و رسم جانان را بِپایَد بی حدود
می رود اما مرامِِ نیکنامی تا ابد باقی بُود
مردمی را در مسیر زندگی آرامش و نرمی چو رود
تو بیا لختی نشین و این فرارو را دمی آرام بین
باشد آیا ارزشی در زندگانی آنچه گَه بود و نبود
این حقیرِ پیرِ دوران پیشه اش را  آنچنان
نَرم نَرم با مردمان سربرده است آن دم که بود
تا کسان بعد از گذشت دوره اش یادی کنند
آن زمان کو وی نباشد، یاد ایامی که می بودش وجود
بودن و رفتن برای آن کسانی ماندگاران می شود
تا برای نام خود ارزش نهاده ریشه ای محکم نمود
من بفکر نقدِ امروزم نباشم چون که خود رهگذرم
یاد فردا میکنم آنجا که دیگر آتشم  مُرده به دود
باز هم بِیتوته ها ما را بسوی عالم رویا بَرَد
تو بیا جامی بگیر همراه شو  آن دم که بود
.
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۱۶