✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
آتش سرد
ای عزیزی که ندانی در مصاف روزگار چند مَرده‌ای
هیچ آتش کو ز سردی یخ زند را در شبت سرکرده‌ای
من همان برفم که در دور زمان گرمای من شعله‌ور است
گرچه می‌سوزم درون اما نهان گشته میان پرده‌ای
روزگاری سوختیم از هُرمِ گرمای نهانِ بطنِ خویش
شعله آتش به سردی می‌زند اکنون که سر خم کرده‌ای
می‌رسد وقتش که باید دست شستن از تعب
گر نیاری سر برون از داخل خود تا ابد یک بَرده‌ای
گر بسوزندم میان شهر و خاکستر شوم بر روی خاک
سر برآرم عاقبت از دود و می‌تازم همی چون جَرده‌ای
خنده آرد مدعی بر آتش و آبم که آن ناید به هم
او نمی‌داند که من در قصر یخ سوزم ز خود پرورده‌ای
می‌پراند آب و گوید این ترشح بهر خاموشی ندارد خاصیت
شعله را کشتن همان بس اختناقش زیر چترِ گَرده‌ای
بسته نخ بر شصت خود تا آنچه خواهد نرود یادش دمی
او نمی‌داند فراموشش شود هر اصلِ، کاری را به جرم خرده‌ای
در شب بیتوته‌ام گرچه ز سرمای درون یخ بسته‌ایم
می‌کنم پنهان به پشتِ گرمیِ رخسار رنگ چَرده‌ای
یادداشت شاعر
تعب = مشقت،رنج،خستگی
سرکرده = رئیس،رهبر
هُرم گرما = تابش ،حرارت ( گویش تهرانی)
چرده = رنگ پوست
خَرده = ریزه هر چیزی را گویند
جرده = اسب زرد
سوی عجم ران منشین در عرب
جرده روز اینک و شبدیز شب
نظامی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
04.04.2025