آب رفته
نرم نرمک آمدم در فصل سرما یاد دوران گذشته
کودکی و نوجوانی و جوانی که به سر گَردَش نشسته
وه چه زیبا بنگرم بر آنهمه خاطر که رفت و لحظه بود
رفتن یاد تمام لذت و خوشمزگیهایش که رسته
هرکه بار خود به بند روزگار محکم نمود و چشم بست
آخر آمد روزنی انبان وی پوسیده شد از هم گسسته
حیف باشد اینهمه حساسیت بر جا به جای زندگانی
آنکه دریابد که عمری جمع کرده در به انبارش نبسته
اشک ریزانش چه حاصل حکم شرع و عرف ندارد حاصلی
آب رفته بر نگردد خواجه در پایان فقط حیران و خسته
خرم آنکه خورد و برد و خنده کرد و بیصدا آرام شد
زانکه بر جمع منالش بیش از سهمش فزود و کرد دسته
آخرین نای نفس گرچه برآید ناگهان ماند میان
من به آن لحظه بیندیشم که ارزش انتها عِزتِ نَفسِه
کار دنیا را به دنیا واگذار با ما دمی همراه شو
ورنه میمانی بدون یار غار درپشت آن درهای بسته
گر درآیی در شب بیتوته ما و بگیری ذکر حق
شاید آید بر هدف آن آخرین پروازِ تیرِ شکسته
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
17.03.2025